تبلیغات
پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

گل های رنگارنگ بهاری spring flower

امسال یا شایدم پارسال (سال 92 رو میگم) یه چند باری پیش اومد که مات چشمای شاکی چند تا از آدمای خوب زندگیم بشم... شاکیِ از دست دادن یکی از عزیزترینهاشون بودن... بایستی بهشون آرامش میبخشیدم و با احتیاط نگهشون می داشتم و یادشون می آوردم که چطور خودشونو راضی کنن... ولی نتونستم، باورم نمیشد که در مقابل چراهای اون دلهای پُر،کاری از دستم برنیومده جز سکوت! میخواستم بهشون بگم: رفتن آدما دست خداست، یکی رو میبره، بعدش صبر میده، دوباره یکی دیگه رو میبره، بعدش صبر و دوباره... ولی کدوم خدا؟!  ونهایتاً سکوت کردم... هر وقت که رنگ نبودن عزیزانشون پررنگتر میشه، کینه توزانه به دنیا لبخند میزنم و به طرز ناشیانه و مضحکی سعی میکنم بوی دلتنگی رو برای لحظه ای از یادشون ببرم... همین!

ومن به این ترتیب ِ بی رحم، امسال یا شایدم پارسال(سال 92 رو میگم) شاهد بزرگ شدن یه تیکه از وجود چند تا از آدمای خوب زندگیم بودم... دیگه از گول زدن خودمون گذشته، هممون میدونیم که توی سال جدید انبوهی از شادی و غم و اندوه در انتظار هممونه... و این یعنی قراره که بزرگ شیم!میخواستم مثل عید پارسال بگم: بهارتون مبارک یا که آرزو کنم: خوابتون با آرامش، بیداریتون، با آسایش.

 ولی بهتره بگم: سال نو مبارک، آرزو میکنم از پس بزرگ شدنمون بر بیاییم...

                                                       گلناز مقدم پور 27 ام اسفند ماه 1393

 




[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

دروغ چرا، امروز یه جورایی خوشحال بودم که فردا دیگه روزه نیستم!!! اما الان که نزدیک آخرین افطار و آخرین ربناست، میبینم که خوشحالی امروز چیزی نبوده جز یه شیطنت....

                                                 

بیایین با دستهایی که رو به آسمون باز هستندعا کنیم، دعا کنیم تا همین دستها رو به زمین باز بشن! بیایین برای آفریدن خودمون دعا کنیم... برای همه ی بندهایی که آب دادیم... برای تکه های قلبمون که با یه عالمه آرزوی قشنگ، پر شدن... برای سیاره ی کوچیکی که مال خودمونه تا یه موقع از مدار زندگی کردن، خارج نشه...

بیایین برای سلامتی دستهای خدا که از آستین مردان خدا، بیرون اومدن دعا کنیم... شاید دستهای هر کدوم از ما هم یکی ازهمین ها باشه...

عیدتون مبارک




طبقه بندی: مناسبتی،
[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

دوست  عزیزمون، آقای علی بزاز حقیقت طلب

درگذشت پدر بزرگوارتون رو خدمت شما و خانواده ی محترم تسلیت عرض میکنیم.

برای ایشون آرزوی آرامش ابدی رو داریم و برای شما، آرزوی صبری بزرگ.

انشالله که بقای عمر شما و باقی عزیزانتون باشه.

                                                                                        




طبقه بندی: اطلاعیه،
[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

دستای کوچولومو توی دستات گرفتی، با خنده گفتی: اول آرزو کن بعدش محکم فوت کن... من اولین قاصدک آرزوی کودکیهامو با نفس تو، به دست باد سپردم و یاد گرفتم که صاحب سرزمین آرزوهای خودم هستم.

خانوم معلم داشت با شعر و آهنگ و هزار ادا و اطوار حالیمون میکرد که توی خیابون نباید دست مامانتونو ول کنین و من فک میکردم که: اصلاً مگه میشه بدون مامان، توی خیابون راه رفت؟!... نمیدونستم که یه روزی قراره بزرگ شم و عابر حواسپرت خیلی از خیابونا باشم.                                                         

                                                                        

چهار سالم بود که اولین کفش کتونی بنددار رو واسم خریدی، بندای زر زری داشت و برق میزد، دوسشون داشتم. همون روز اول که سعی میکردم بستن بندشونو یاد بگیرم تا فردا توی مهدکودک، مجبور نشم از خانم معلم خواهش کنم واسم ببندتشون، اونقد باهاشون ور رفتم که گره خوردن... خندیدی و کلی واسه باز کردن گره ها تلاش کردی، ناخنت شکست اما موفق شدی.... شاید همون موقع، میخواستی یادم بدی که همه ی گره ها و چین و شکن های زندگیو میشه یه جورایی صاف کرد.

بزرگتر که شدم، خودت، لبخندت، صدات، بغل کردنت، و حتی دعوا کردنت، یه چیز دیگه بود... یه چیزی عین دوسداشتن.

گاهی وقتا فک میکنم اگه این همه نبودی، اگه این همه نداشتمت، قشنگی قطارهای زندگیم، چطور این همه پررنگ میشدن؟!

تو به من یاد دادی که حرکت بال پروانه ها توی آسمونه، همون آسمونی که یه روزایی، رعد برق داره و ترسناکه... همون آسمونی که خدا توشه و همیشه بیداره... همون خدایی که هر موقع در موردش سوال میکردم، اونقدر ادامه میدادم که کلافه میشدی و میگفتی: بسسه دیگه، بزرگ که شدی، خودت میفهمی!

راستشو بخوایی نمیدونم الان بزرگ شدم یا نه ولی اینو میدونم که واسه ی من، خدا خود تویی!

             تو یکی از قشنگترین خداهای این دنیایی.

                                                روزت مبارک

 




طبقه بندی: مناسبتی،
[ سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
[ دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ hamed ]
[ یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 ] [ 07:42 ب.ظ ] [ حقیقت ]
.



[ دوشنبه 5 فروردین 1392 ] [ 01:23 ب.ظ ] [ حقیقت ]
سال مار همگی مبارک 



طبقه بندی: مناسبتی، خودمونی!!،
[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ حقیقت ]

بنام پروردگارم...

تازه همین دیروز بود که درخت پر از شکوفه ی حیاط همسایه رو از پنجره ی اتاقم دیدم... حس کردم داره بهم میگه: میشنوی؟!بوی بهارو میشنوی؟!... لبخند زدم، توی دلم گفتم آره... انگار قد کشیده بود... درخت حیاط همسایه قد کشیده بود، سرحال بود، به اندازه ی یک سال بلندتر شده بود و حالا شاخه های پر از شکوفه ی صورتی رنگِ بیشتری داشت...

حتماً همه ی ما آدما هم قد کشیدیم... به اندازه ی یک سال بلندتر شدیم... به اندازه ی شکسته شدن تبعید بهار... به اندازه ی دلخوشی همه ی آدمایی که پیششون زنده ایم... به اندازه ی برفروبی از همه ی راههای آشنایی ای که برف زمستونی، جلوشونو گرفته بود... به اندازه ی دیدن ویرانگی همه ی آدمایی که زمین باهاشون شوخی کرد، شوخی لرزیدن!همون آدمایی که با دیدنشون کمر واژه های ذهن ما شکسته شد، سقوط کردیم و چشمامون خیس شدن... سالی که گذشت، شیرین بود. مثل شیرینی یه تولد. مثل اینکه پدرومادری دوتایی از در بیمارستان برن تو و سه تایی بیان بیرون، به همین سادگی!...سالی که گذشت تلخ بود. مثل تلخی یه احساس.مثل اینکه فک کنی همه ی دنیا عین جنازه توی پرتترین نقطه ی زمین ولت کردن و رفتن... سالی که گذشت، پر از انتظار بود. مثل وقتایی که زمان، دست میذاره روی گلوت و تو فقط دلت میخواد لحظه ای که منتظرشی تموم بشه یا شروع شه...شلوغ پلوغ بود، اصلاً انگار هر سال که میگذره، آدم بیشتر توی شلوغیا گم میشه، گیر میکنه، حوصله اش سر میره، میخواد داد بزنه و ای کاش دست آخر، یکی پیدا شه، با یه لبخند نگات کنه، به بالای سرت اشاره کنه و یادت بندازه که حالا وقتشه! آسمون آبی بالای سرتو که دیدی، به خودت بگی: جای زخمهام خوبه، یه روزی میرسه که دیگه نمی بینمشون....


ادامه مطلب

[ سه شنبه 29 اسفند 1391 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]



[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ حقیقت ]

من خوشحالم که خودم هستم
زیرا شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلا شبیه من نیستی
برای همین است که می توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوبه دوستی دوتا آدم مثل ما
که اصلا شبیه هم نیستند
اما همدیگر رو دوست دارند
...


از گورخره پرسیدم
« توسفیدی و راه راه سیاه داری،
یا اینکه سیاهی و راه راه سفید داری؟ »

گوره خره به جای جواب دادن پرسید:
« تو خوبی فقط عادت های بد داری،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟
ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،
یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟"

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید،
و پرسید و پرسید، و بعد رفت.
دیگه هیچ وقت از گورخرها دربارهء راه راهاشون
چیزی نمی پرسم
.





طبقه بندی: خودمونی!!،
[ شنبه 21 بهمن 1391 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ نگار قره پاشا ]

بچه ها سلام

امیدوارم که حال همگی خوب باشه

....جزوه ی فارما عملی که قرار شد همه از روی اون بنویسیم، گویا یه سری از اعداد و ارقامش کمه مثل اندازه ی مردمک خرگوش و تعداد قطرات ادرار... قرار شد نتایج و اعداد یکی از گروه های کلاس خودمونو بذارم وبلاگ تا هر کی خواست بنویسه اما فکر نمیکنم در اون حد لازم باشه! یعنی اونطور که من پرسیدم، اگر فرضاً بدونیم که کدوم دارو مردمک رو تنگ میکنه و کدوم گشاد، کافیه...

... در مورد نوار قلبی لطفا اونی رو بنویسین که تیکه تیکه روی کاغذ چسبونده شده!!!!

... اگه مورد دیگه ای هست برای تکمیل جزوه لطفا در بخش نظرات بگین.

... گزارش کارهاتون رو حتما در کاغذ A4 بنویسین.( استاد تاکید کردن)

لطفاً به دوستاتون اطلاع بدین اگه خواستن از وبلاگ بنویسن... ممنون

 

1) آزمایش مردمک خرگوش:

    حالت عادی 9 میلی متر...

         تزریق فیزوستیگمن 1%، 2mm تنگ میشه

          تزریق آدرنالین 1% ، 1.2mm گشاد میشه

           تزریق آتروپین 1% بار اول 1.3mm گشاد... بار دوم 1.1mm گشاد میشه

2) آزمایش رفلکس نور

   آدرنالین = رفلکس نور مثبت = 1

     آتروپین = رفلکس نور منفی = 1.3


ادامه مطلب

طبقه بندی: اطلاعیه،
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

من هرچی دارم فک میکنم سردر نمیارم این ماشین چه جوری از اون بالا سر در آورده!!!! با اینم که راننده زن بوده یا مرد اصلا کاری نداریم!!!


تا حالا صددرصد شنیدین میگن هنر نزد ایرانیان است وبس!!!!!به این پراید نگا کنید تا بفهمین معنی این جمله چیه!!!!!!


این تصویر که دیگه اصلا نیاز به توضیح نداره!!!نبوغ ایرانیا رو می خواد ثابت کنه!!!!


اینو برا این گذاشتم که به ایرانی بودن خودمون افتخار کنیم 100درصد ایرانیه!!!!واقعا فوق العادس!!!!ماشاالله به طراحهای خودمون!!!





طبقه بندی: خودمونی!!،
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ بهزاد بنایی رضائیه ]

بچه ها سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه

خانم زرخواه لطف کردن سوالات و نکاتی که استاد در جلسات غدد، روشون تاکید کردن رو در 6 صفحه نوشتن

عکساشونو آپلود کردم... امیدوارم که واضح باشن

با تشکر از خانم زرخواه و به امید موفقیت همه ی 42 نفرمون در امتحان غدد

آدرس عکسها:

                      

                                                                http://upit.ir/uploads/13571165731.jpg

                                                    http://upit.ir/uploads/13571167641.jpg

                                           http://upit.ir/uploads/13571170191.jpg

                                http://upit.ir/uploads/13571171041.jpg

                http://upit.ir/uploads/13571171731.jpg

        http://upit.ir/uploads/13571175181.jpg

 




طبقه بندی: اطلاعیه،
[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
 
         گفت دانایی که گرگی خیره سر
                         
      هست پنهان در نهاد هر بشر






طبقه بندی: ادبی،
[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 11:25 ق.ظ ] [ حقیقت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 51 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example