پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ

من به رودخانه های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم،چون با شادی و شعف در میان دشتها،جریان دارن...من به گلهای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون به همه ی آدمای دنیا خیره نگاه میکنن...من به سرگردانهای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون سرگردان های شادمانی هستن...من به ناامیدهای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون دست آخر به جایی میرسن که نیلوفرها ی روی آب،بهشون میگن:بدتر از این هم هست...من به دردها و ترس های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون توی دلهایی هستن که با شادی آمیخته شدن...من حتی به اجساد دنیای هرمان هسه هم حسادت میکنم چون با نثار تنها یک شاخه گل قراره دوباره از نو متولد بشن...من به همه ی من های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون وقتی با خودشون بیگانه میشن،تازه تازه با شور و شوق درونی یک بیگانه آشنا میشن...من به نوزادان دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون مادراشون خم میشن روی شکوفه ی زندگیشون و توی گوش چپش میگن:آرزو میکنم که محبوب همه باشی!و حسادت من تبدیل به اشک میشه وقتی میبینم صاحب همون گوش چپ،بزرگ شده و داره آرزو میکنه که : به من توانایی بده تا مردم را دوست داشته باشم...من به قوت قلب های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون دلیل اونا دیدن شوروعلاقه ی توانمند و مغرور و شاد یه نفره،حالا هر کی...من به مرگ های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون در کنار هر کدوم از اونا صدای گریه ی کودکی بلنده...من به ولع و پستی دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون در کنارشون،عمل متواضعانه ای هست...من به سرودهای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون خطاب به الهه ی شفقت خوانده میشوند...من به کشمکش های دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون کشمکش همیشگی بین عشق و جنگ ان...من به غروبهای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون هیچ کدام از چشمهارا آزرده نمیکن و در نور لطیفشون،همه چیز معصومه وپاک...من به آدمای دنیای هرمان هسه حسادت میکنم چون بالاخره یه روزی،یه جایی،یه وقتی از هیچ پوشالی خودشون به سکون ومهربانی چشمهای توی آینه ی جلوشون میرسن...من...من به هرمان هسه حسادت میکنم چون اون تنها از همه ی اون چیزایی نوشته که در درون خودش بوده،چون اعماق نوشته های اون درست مثل قلب خداوند روشن و پاکه،چون با نوشته های اون،قسمت بزرگی از خدا رو از بر میکنم...هرمان هسه خدای پررنگیه!




طبقه بندی: خودمونی!!،
[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
عکسای پاتو عملی : 

جلسه 4


پ ن :
کلاسای خون شناسی تا اطلاع ثانوی همون روزای دوشنبه ساعت 2:30 تشکیل میشن.

امتحان سمیو هم روز شنبه 20 خرداد ساعت 10 صبح

کلاس سمیو دکتر بهشتی روز یکشنبه 31 ام ساعت 12




طبقه بندی: اطلاعیه،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ حقیقت ]

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست درهمهمه دلكش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

كه تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست درخلوت خاموش كبوترها

چیست در كوشش بی حاصل موج

چیست در خنده ی جام

كه تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش كبوترها

نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاك شقایق را درسینه كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تك و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

توبمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریكی شبها تو بتاب

من فدای تو

به جای همه گلها تو بخند

اینك این من كه به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی كن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر وهوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغرهستی تو بجوش

من همین یك نفس ازجرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.

.........

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید                  تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

 

HAPPY MOTHER`s DAY

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید                                                                             تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

Smiley Hugs For Mother's Day!

 

&

special wishes for moms

 

Special Teddy Mother's Day Wishes!

 

&

kisses for moms

 

 Mother's Day Kiss!

 

&

Smiles for moms

 

Smiles For Mom!

 

 

 

Mom

How can I admire you 

??

you always remain special,mom 




طبقه بندی: مناسبتی،
برچسب ها: بنابعلت نبودن فاکتور صبر و هفت ماهه بودن زودتر روز مادر را تبریک گفتم...،
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ درسا دنیوی ]
کلاس دکتر موسی پور این هفته استثناً به روز سه شنبه 19 ام، ساعت 2:30 تغییر پیدا کرده. 
ولی قبول نکردن که هرهفته اینطوری باشه.

کلاس خونشناسی این هفته دوشنبه 18 ام ساعت 2:30 تشکیل میشه.



طبقه بندی: اطلاعیه،
[ جمعه 15 اردیبهشت 1391 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ حقیقت ]

                     

نه...قبول نیست،اینجوری نمیتونم...چشماتو بذار زمین!نمیخوام چشم تو چشم شم باهات...نه...انگار اینطوریم نمیشه.اصلاً یه کاری،دستتو بده من...بشین...آره،روی همین چمنا،نترس بابا شلوارت رنگ نمیگیره بشیییییییین!پشتتو بکن بهم،منم پشتمو میکنم به تو...تکیه بده.مگه چیه؟!یه بارم تو تکیه بده به من!حالا مثل من زانوهاتو بغل کن.همینطور که پشتمون به همدیگه است،نگاه کن...جلوتو نگاه کن...قهر؟!نه،میدونی که اهل قهر کردن و این لوس بازیا نیستم...آره راس میگی،همیشه دوس داشتم توی آرامش و مهربونی چشمات زل بزنم،دستاتو بگیرم و باهات حرف بزنم.همیشه دلم میخواست اگه پشتمو بهت کردم،تو بهم پشت نکنی،از پشت سرم دستاتو حلقه کنی دور گردنم و توی دلم به باتو بودنم ببالم ویه دفعه همه ی دلتنگیهای دنیا رو،یادم بره...

اما این بار فرق میکنه!اینبار میخوام ازتو به خودت شکایت کنم...اینبار میخوام بهت بگم که ازت دلگیرم...به خاطر همینم نمیخواستم جلوم واستی که روم شه حرفامو بزنم...قول بده هیچ حرفی نزنی!بذار حالا که جرات کردم و میخوام ازت گله کنم،تا آخرشو بگم...

بی معرفت،چرا این کارو کردی؟!آخه این انصافه که تو داری؟!نباید از خودم میپرسیدی؟!هان؟!...شاید من دلم میخواست توی این دنیای درن دشت،یه درخت باشم!یه درخت سرو،که همیشه سبز بمونم حتی توی سرمای زمستون،یه سرو که قد بلندترین موج دریا غرور داشته باشم یه غرور سبز که بگم من نه از دسته ی تبر میترسم نه از لبه ی تیز اره،آفتاب دولتتان بر لب بام است،اه اصلا ولش...شاید من دلم میخواست یه صدا باشم،صدای یه بچه توی گهوارش که هنوز بلد نیست حرف بزنه اما به خیال خودش داره با همه ی عالم حرف میزنه،دست و پاشو بالا پایین میکنه و میخنده و از دنیای بیرون ازعشق توی چشمای مادرش خبر نداره...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خودمونی!!،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
همه ﺗﻼﺷﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ،
ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ...






 
 جلسه سوم (دانلود بصورت یکجا)با فرمتRar

فرمت زیپ:
دانلود قسمت 1(محصولات حاملگی)
دانلود قسمت 2(سرطان تخمدان)
دانلود قسمت 3(میکسد تومور)




طبقه بندی: عکس،
[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ آناهیتا سدیدی ]
سلام به همگی

با دکتر نجاتی صحبت کردم ، قرار شد کلاس هماتولوژی بیوفته روزای یکشنبه از ساعت 4.5 تا 6 




[ شنبه 9 اردیبهشت 1391 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ حقیقت ]




طبقه بندی: عکس،
[ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ حقیقت ]

                                 

دوس داشتم سوار یه قطار بودم...یه قطار که یه کتابخونه داشت،با میز و صندلیهای چوبی،دوروبرش کتاب و کتاب وکتاب،اینور اونور کوپه اش دو تا پنجره که بتونم گاهی وقتا سرمو بلند کنم و بیرونو یه نگاهی بندازم،چند تا کاغذ سفید با یه خودکار تا از یه چیزی بنویسم...به نظرم خیلی باحاله که آدم بدونه روی ریلها داره میره،آروم داره میره،با صدای پولیکو پولیکو....سووووووووووووووووووت!...تا به حال سوار قطار نشدم...اما الان حس میکنم همه ی ما سوار قطاریم...سوار قطار خودمون با ریلایی که فقط مال قطار ماست!ریلهایی که هر چی نگاه میکنیم و جلو میریم،انتهاشو نمیتونیم پیدا کنیم و فقط داریم میریم...قطار ما از سرزمینهای کوچیک و بزرگی عبور میکنه...از جاهای سبز و دوسداشتنی...از جاهای ترسناک و تاریک...از طلوعها و غروبها...از برف و آفتاب و بارون و مه غلیظ و رعد و برق و رنگین کمانها....از کنار باغهای پر از گل...از کنار زمینهای خشک و بی حاصل...از کنار دریا و ساحلش...از دل کوه ها و صخره ها...گاهی تند،گاهی آروم...گاهی سربالایی،گاهی سرپایینی و گاهیم صاف صاف...گاهی خسته کننده،گاهی خوشایند...بعضی وقتا دوس داریم شیشه ی پنجره ی کوپه مونو بدیم بالا،سرمونو بکنیم بیرون از قطار،باد موهامونو ببره،چشمامونو ببندیم،دستامونو توی هوا نگه داریم و برای چند لحظه حس کنیم:زندگی یعنی توی باد،آزاد و رها باشی...بعضی از شبا که خوابت نمیبره،توی تاریکی قطار،چشماتو باز میکنی و فقط به صدای ریلهاش گوش میدی و فکر میکنی که ای کاش توی همه ی تاریکیهای دنیا،یه صدایی بود که میتونستی گوش کنی!...از پنجره که بیرونو نگاه میکنی،آدمایی هستن که برات دست تکون میدن،بهشون لبخند میزنی،یه لحظه دلت میخواد داد بزنی و بگی نمیشناسمتون،اما دوستون دارم!شایدم سرتو بردی بیرون و اینکارو کردی(کاش دیر نشده باشه و بتونن صداتو بشنون)...


ادامه مطلب

طبقه بندی: خودمونی!!،
[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

جلسه اول


طبقه بندی: عکس،
[ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 12:07 ب.ظ ] [ حقیقت ]

با عرض پوزش از پست پایینی که سرش هوو آوردم!!!!

سر کلاسش اصلاً راحت نبودم(خب البته اصولاً سر کلاس درس که آدم نمیتونه خیلی راحت باشه ولی دیگه نبایدم روم به دیوار،نگران خیس کردن شلوارش باشه که!!!)سرشو که برمیگردوند سمتم،فک میکردم الانه که پرتم کنه بیرون...ابروهای گره کرده،خشن،بی حوصله(کلا انگار که دیگه شما 42 نفرو بایستی تحملتون کنم!) نشنیدی مگهههههههههههه؟!حرف نباشههههههههههه!!!...قربونش برم،صندلیهای جلوی منم که انگار یه آزادراه با عرض 24 متر،تشکیل داده بودن که یعنی استاد صاف نگاه کن توی جفت چشمای گلناز،یه موقع جنب نخوره ها!...اسلایدارو هی پشت سر هم میاورد،عقب جلو میکرد،برا خودش میگفت،گاهی وقتام روشو اینور میکرد با اون قیافه ی عبوسش که مثلاً معرفی میکنم این فلان بیماریه ها(دلیلشم به شماها هییییچ ربطی نداره!!!)..هر کدومو که کیفش میکشید،توضیح میداد!!!یهو دیدی 10 تا رو پرییییییییید!!!یا یکی رو هم نگه میداشت دو صفحه توضیح میداد!(انگار ته اون نگاه خشونتبار نوشته بودن:خوب میکنم!دلم میخواد اینجوری درس بدم!میخوایی بخواه نمیخوایی نخواه!خوش اومدی!)...فک کردم یعنی شده تا حالا استاد بشینه کف زمین،جوراباشو که در میاره،دلش بخواد فردا صبح با یه دوست از اینجا تاااااااا اونجا راه برن،سنگ جلوی پاشو شوت کنه،در مورد بدبختیهاش بهش بگه،دماغشو توی دستمال کاغذی فین کنه و بگه هی رفیق من حالم خوب نیست،بعد یه دست دوستداشتنی،دور گردنش حلقه شه؟!!!!!!...اصلاً استاد میدونه شوت کردن سنگ جلوی پا چقد کیف داره؟!هان؟!...در کلاس باز شد.یکی از بچه ها اومد تو.یعنی به جای تازه وارده،رنگ من پرید!گفتم الانه که استاد بگیره لهش کنه!...اما نه،لهش نکرد!...استاد دستاشو گذاشت مابین چونه و لپش(اینجوری ترسناکتر شد!!!)...یه لحظه تصور کردم توی یه کافه نشسته،وسط اون همه آدم و میزو صندلی،یه دست توی جیبش و اونیکی دستش روی میز،پاشم انداخته رو اون یکی پاش،بادی به غبغب انداخته و ادای مجسمه های روشنفکری رو داره در میاره...سیگار...عینک کائوچویی...سبیل...با یه دک و پوز متمددانه...بعد یهو از جاش بلند میشه،سیگارشو میپیچونه توی جاسیگاری،شالگردنشو میندازه دور گردنش،میره بیرون!عجببببببببببببببببببب!!!نه نشد!بهش نمیاد!!!


ادامه مطلب

طبقه بندی: خودمونی!!،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
بچه ها کلاس خون شناسی دوشنبه 1/28 تشکیل نمیشه




طبقه بندی: اطلاعیه،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 07:12 ب.ظ ] [ حقیقت ]


گابریل گارسیا مارکز هنگامی که به سرطان لنفاوی مبتلا بود و تصور می‌کرد عمر زیادی ...برایش باقی نمانده، در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا نگاشت :

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.



طبقه بندی: متفرقه،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ آناهیتا سدیدی ]

                    

فردای سیزده بدر بود...همینطور که سفره ی هفتسین روی .میزو جمع میکرد،باخنده گفت:اینم از شروع امسال،حالا هممون صبر میکنیم تا سال بعد،همین موقع،یه سفره ی هفتسین دیگه...نمیدونم چرا این بار خنده ی همیشگیشو بیشتر دوس داشتم!هر سال همین حرفو میزنه اما انگار این دفعه بیشتر فهمیدمش!!!...ایستادم کنار تنگ ماهی کوچولو...تکون نمیخورد...خم شدم،نگاش کردم...تکون نمیخورد...با شوخی گفتم:ماموریتت تموم شد،مرخصی،خلاص!...تنگشو برداشت برد کنار لبه ی پنجره و با صدای بلند گفت:با این چیکار داری؟!چه طور اون قبلاً ها که فک میکردی همه ی آرزوهاتو میتونه یه جا برآورده کنه،بهش نمیگفتی مرخصی؟!...برگشت بهم گفت:میبینی،ابدی نبودن عقیده همینه ها!...یه دفعه یادم افتاد...معنی همه ی هفتسین های کودکانه ی من یه ماهی قرمز(شایدم نارنجی)بود و یه عالمه آرزو!زود باش بیا آبشو عوض کنیم کثیف کاری کرده(فک میکردم اگه آب توی تنگش،تمیزتر باشه،صدامو بهتر میشنوه!)یه صندلی زیر پام...خم میشدم روی تنگ ماهی...آروم،طوریکه هیچ کسی صدامو نشنوه آرزوهای کودکانمو توی آب داد میزدممممم...بابا گوشای ماهی همینان؟!...نه اونا آبشش هاشه،دیروز که پرسیدی!...پس گوشاش کو؟!...گوش؟!لازم نداره که!...پس چطوری صدای منو میشنوه؟!...مگه چی میخوایی بهش بگی؟!...هان؟!هیچی!!!!....هان نه بله!!!!....

                                     

میدونستم قراره یه روزی ماهی کوچولومون بره،توی عالم بچگی فک میکردم هر چند تا روز که بتونه زنده بمونه،یعنی خیلی از آرزوهام قراره برآورده بشن،نمیدونم چرا اما خیال میکردم اگه بتونه تا سیزده بدر توی خونه ی ما بمونه،یعنی همه ی آرزوهام قبولن!!!!...

........................

با شوخی گفتم:ماموریتت تموم شد،مرخصی،خلاص!...باورم نمیشد که یکی از بزرگترین کودکانه های شیرین خودمو به شوخی گرفته باشم!!!!...باورم نمیشد که یکی از محکمترین عقیده های خودمو به شوخی گرفته باشم!!!!!....یه لحظه حس کردم امسال خیلی کمتر میفهمم!شایدم خیلی از کمتر از کمتر...شایدم....نمیدونم....

 




طبقه بندی: خودمونی!!،
[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]

Call People by Name. The sweetest music to anyone's ears is the sound of his/her own name

 

[تصویر: 89.gif]

Be Alert to give Service..... What we do for others counts most in life

 

[تصویر: 89.gif]

If you see someone without a smile, give them one of yours

 

[تصویر: 89.gif]

Learn to understand first and to be understood second

 

[تصویر: 89.gif]

Don't underestimate the power of a touch, a smile, a kind word, a listening ear, an honest compliment, or the smallest act of caring, all of which have the potential to turn a life around

 

[تصویر: 89.gif]

Life ends when you stop Dreaming, Hope ends when you stop Believing, Love ends when you stop Caring, Friendship ends when you stop Sharing

 

[تصویر: 89.gif]

Every moment, every situation, every issue and every concern has a positive side. Find it and bring it to life

 

[تصویر: 89.gif]

Be Genuinely Interested in People. If you try, you can like everybody, and Everybody will like you

 

[تصویر: 89.gif]

When you find a Dream inside your heart Don't ever let it go For Dreams are the tiny seeds from Which Beautiful Tomorrows Grow

 

[تصویر: 89.gif]

 Believe in your Dreams




طبقه بندی: چند لحظه با زبان انگلیسی!، خودمونی!!،
[ یکشنبه 13 فروردین 1391 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ درسا دنیوی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example