تبلیغات
پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

                     

نه...قبول نیست،اینجوری نمیتونم...چشماتو بذار زمین!نمیخوام چشم تو چشم شم باهات...نه...انگار اینطوریم نمیشه.اصلاً یه کاری،دستتو بده من...بشین...آره،روی همین چمنا،نترس بابا شلوارت رنگ نمیگیره بشیییییییین!پشتتو بکن بهم،منم پشتمو میکنم به تو...تکیه بده.مگه چیه؟!یه بارم تو تکیه بده به من!حالا مثل من زانوهاتو بغل کن.همینطور که پشتمون به همدیگه است،نگاه کن...جلوتو نگاه کن...قهر؟!نه،میدونی که اهل قهر کردن و این لوس بازیا نیستم...آره راس میگی،همیشه دوس داشتم توی آرامش و مهربونی چشمات زل بزنم،دستاتو بگیرم و باهات حرف بزنم.همیشه دلم میخواست اگه پشتمو بهت کردم،تو بهم پشت نکنی،از پشت سرم دستاتو حلقه کنی دور گردنم و توی دلم به باتو بودنم ببالم ویه دفعه همه ی دلتنگیهای دنیا رو،یادم بره...

اما این بار فرق میکنه!اینبار میخوام ازتو به خودت شکایت کنم...اینبار میخوام بهت بگم که ازت دلگیرم...به خاطر همینم نمیخواستم جلوم واستی که روم شه حرفامو بزنم...قول بده هیچ حرفی نزنی!بذار حالا که جرات کردم و میخوام ازت گله کنم،تا آخرشو بگم...

بی معرفت،چرا این کارو کردی؟!آخه این انصافه که تو داری؟!نباید از خودم میپرسیدی؟!هان؟!...شاید من دلم میخواست توی این دنیای درن دشت،یه درخت باشم!یه درخت سرو،که همیشه سبز بمونم حتی توی سرمای زمستون،یه سرو که قد بلندترین موج دریا غرور داشته باشم یه غرور سبز که بگم من نه از دسته ی تبر میترسم نه از لبه ی تیز اره،آفتاب دولتتان بر لب بام است،اه اصلا ولش...شاید من دلم میخواست یه صدا باشم،صدای یه بچه توی گهوارش که هنوز بلد نیست حرف بزنه اما به خیال خودش داره با همه ی عالم حرف میزنه،دست و پاشو بالا پایین میکنه و میخنده و از دنیای بیرون ازعشق توی چشمای مادرش خبر نداره...

شاید دلم میخواست یه گودی باشم،آره گودی و سیاهی یه جفت چشم خسته ی زیر عینک که توی آینه به صاحب چشما،بگم خسته نباشی دست مریزاد،من سیاهم اما سیاهی من قد همه ی سفیدیایی دنیا پاکه...شاید دلم میخواست یه حیوون باشم،یه فیل گنده ی چاق،توی یه جنگل بزرگ با یه دریاچه ی وسیع که هر روز خرطوممو از آب پر میکردم و با سر و صدا میپاشیدمش رو سر و کله ی خودم و تنها نگرانیم این میشد که بچه ام کی بزرگ میشه تا بتونه با خرطوم خودش روی خودش آب بریزه...شاید دلم میخواست یه گناه باشم،بدترین و کثیفترین گناه دنیا،اونقدر که همه ی دوپاهای روی زمین،برمیگشتن و میگفتن نهههههههه این که گناه نیست،تو وقتی میتونی اسم خودتو بذاری گناهکار که مرتکب گلناز بشی!!!!اینجوری بقیه ی گناهها شسته میشدن...

شاید دلم میخواستم یه ساز باشم،پیانو؟!نه...یه نی روی لبهای یه چوپون؟!نه نه...یه سازی میشدم که بتونم صدامو به گوش دوپاهایی که نمیتونن بشنون،برسونم،مگه دوپاها میتونن بشنون؟!هان؟!نمیدونی؟!منم نمیدونم...شاید دلم میخواست یه ماه باشم،فروردین که عید بشه آغاز همیشگی من،شایدم خرداد که بشم تولد،تولد یه دلبستگی برنگ یه دختر و یه پدر و یه مادر!آخه من حسش کردم،دلنشینه...شایدم دلم میخواست یه نوشیدنی باشم،یه آب بیرنگ و زلال که توی یه لیوان،توی خانه ی سالمندان،از گلوی یه پیرزن تنها که روی تختخوابش به شوق دیدن یه جفت چشم که برای دیدنش اومدن،میرم پایین...

شایدم دلم میخواست یه کتاب باشم،یکی از کتابای شریعتی؟نه حوصله ی کش مکش و حذف و تایید و تکذیب و این چیزارو ندارم!میشدم کتاب دشمن عزیز(دشمن عزیز جین وبستر)،شیرین و تو دل برو،کودکانه و بزرگ منشانه،رویایی و حقیقی...شاید دلم میخواست یه گل باشم،گل همیشه بهار که همیشه پر از گل باشم،پر از گلبرگ،پر از لبخند،لبخند خودت...شاید دلم میخواست یه روز باشم،روز جمعه ی خودمون که خیال خیلی از آدمای خاک خودم،راحت باشه...شاید دلم میخواست یه حس باشم،حس یکرنگ بودن،حس صداقت،حس صاف بودن،یه حس اعتماد بدون هیچ سوال و جواب و تردیدی...

شاید دلم میخواست یه رنگ باشم،رنگ صورتی روی دیوار یه مهدکودک که بچه ها توش بالا پایین میپرن و شعر میخونن و میچرخن و میخندن ومیچرخن!رنگ آبی آروم دور روی دریا که زیرنور طلایی آفتاب دیده میشه!نمیدونم...شایدم دلم میخواست یه عضو بدن باشم،یه دماغ!خب البته نه دماغ فیل که دوپاها ازم بیوفتن پایین!!!...شاید دلم میخواست یه جهت باشم،جنوب..شمال..غرب..شرق..بی انتها...شاید  دلم میخواست یه  آب و هوا بودم،یه هوای ملایم با نسیم،نه گرم نه سرد!خیلی بی خاصیت میشدم نه؟!!!خب دیگه!...شاید دلم میخواست یه عدد بودم...

چیه؟!چرا میخندی؟!اصلا تو کی اومدی جلوی من نشستی که من نفهمیدم؟!...من هنوز حرف داشتم باهات!تو قول دادی هیچی نگی و تا آخرش گوش بدی!بازم که داری با اون چشمات نگام میکنی!چرا عصبانی نیستی؟!لااقل بزن توی گوشم!لااقل مثل همه ی دوپاهای دنیایی که خودت ساختی،بهم بگو:داری ناشکری میکنی!

لبخندش پررنگتر شد...دستمو گرفت،هیچی نگفت اما از نگاهش خوندم:حضور،شادی،فکر،روزنه،انسان،باور،غرور،لبخند،حصار،حقیقت،سکوت،درد،زندگی و خودم!!!خودمو که توی چشماش دیدم....

خدایا من که گفتم چشماتو بذار زمین،اینجوری نمیتونم...

                             


طبقه بندی: خودمونی!!،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example