تبلیغات
پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

    

 

 گاهی وقتا چشماتو باز میکنی و میبینی فقط یه نخ مونده توی دستات،آسمون بالای سرتو نگا میکنی و دنبال بادبادکت میگردی،اما

نه!نخش پاره شده،باد تنها نخشو توی دستات جا گذاشته،کاش میشد بادبادکم برگرده...

گاهی وقتا یهو از خواب میپری و میبینی نه سیندرلایی هست و نه شاهزاده ای.چشماتو چندباری باز و بسته میکنی که شاید بیدار شدنت،یه کابوس بوده،اما نه!انگار والت دیزنی خیلی خوب بلده قصه بسازه و تنها یه رویا توی ذهنت جا گذاشته،کاش میشد سرنوشت بعضی از ما آدما رو به رویا گره زد...

گاهی وقتا همه ی قلبت درد میگیره،دور و برتو نگاه میکنی و میبنی کله ها رفتن توی گرفتاریهای ساختگی و چشما خودشونو به ندیدن زدن،داد میزنی،اما حتی خودتم نمیتونی صدای خودتو بشنوی و این فریاد بی صدا تنها یه درد توی قلبت جا گذاشته،کاش میشد فریادها رو بنویسی... کاش میشد فریاد بی صدای عددهایی مثل بیست و دو رو نوشت...

گاهی وقتا وای میستی و از دور یه نگاهی به خودت میندازی،میبینی نشستی،میبنی روبه روت گورستان و مرگه!روتو بر میگردونی و میگی نه من هنوز امید دارم.اما این امید،تنها یه سکون رو توی وجودت جا گذاشته.کاش میشد بفهمم که بعضی نشستنها به امید راه رفتنه...

 

گاهی وقتا یه عالمه قلب میبینی...قلبهایی که از گردنا آویزونن،قلبهایی که از گوشها آویزونن،قلبهایی که از جاکلیدی ها آویزونن،قلبهایی که کوسن روی مبلها و راحتی های خونه هان،قلبهایی که عکسبرگردون کتابا و دفترای بچه مدرسه ایان،بعدش هی میگردی و میگردی تا ببینی قلب آدما کجاست؟!اما این گشتن،تنها سه نقطه با یه علامت سوال به علاوه ی یه علامت تعجب توی خاکستری های زندگیت جا گذاشته،کاش میشد قلبمو توی دستم بگیرم،محکم توی دستم بگیریمش...

گاهی وقتا لازمه که همه ی منطقهای دنیا رو به خاطر دوست داشتن به آتیش بکشی،عینکتو از روی چشمات برمیداری،برش میداری تا اون دور دور هارو نبینی،حالا فقط تو هستی و حسی که میخوایی باهاش زندگی کنی.اما نه!انگار نمیتونی،نمیشه...خیره میشی و دوردست آینده رو تار میبینی...میترسی،شیشه های عینکتو با تنفر پاک میکنی و دوباره میزنی به چشمات!و این ترس تنها یه جای خالی به بزرگی همه ی شیرینیها،توی دلت جا میذاره،کاش میشد نترسم...

گاهی وقتا توی خیابون راه میری و نگرانی.میگردی و میبنی امنیتت جا مونده!!!اما نمیدونی کجا...کاش میشد که خفگی رو بشکنم...

گاهی وقتا حس میکنی فاصله ی آرزوهات تا برآورده شدنشون،به اندازه ی فاصله ی زانوهات تا زمینه.زانو میزنی!یه لبخند آشنا میبینی...خدا رو میبینی...بهت میگه:کاش میشد با من زندگی کنی،قول میدم دوباره بادبادکتو توی آسمون بالای سرت ببینی...قول میدم قصه های والت دیزنی برات عین حقیقت بشن...قول میدم تاوان فریاهاید بی صدای عددهایی مثل بیست و دو رو با چشمای خودت ببینی...قول میدم امیدت برای راه رفتن عین حرکت باشه...قول میدم قلبتو بذارم توی دستت،کف دستت...قول میدم دوستداشتنت پر رنگ تر از ترسیدنت بشه...قول میدم دنبال امنیت نگردی!

دلم گرفت...خدایا من تو رو جا گذاشتم...من تو رو یه جاهایی جا گذاشتم...

 




طبقه بندی: خودمونی!!،
[ سه شنبه 23 خرداد 1391 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example