تبلیغات
پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

هفت روز گذشته و...

من به سوگ نشسته ام...برای خوابهای زیر خاک...برای غریبگی اشکهای خشک شده...برای ویرانگی همه ی آینه ها...برای سوختن ستاره ها...برای خاموشی عمر آوازها...برای رنگ غم این همه دریا...دنیا بچرخ.

من به سوگ نشسته ام...برای تو...برای چشمان تو...برای تو که با نگاهت همه ی آوارهای دنیا رو به قلبم میکوبی...برای درد تو...دردی که هر روز باهاش تنهاتر میشی... برای بغض تو...بغضی که اسیر هراس غروب هاست...برای سهم تو...سهمی به تلخی همه ی ماتم دنیا...برای هامون آرزوهایت که ترک برداشته...طاقت بیار.

من به سوگ نشسته ام...برای  پنجره ای که منتظر طلوعی نیست...برای لبخندی که پشت شیشه ی قابها،شکسته ...برای آغوشی پر از پر کشیدن...برای شاعر آرامش که جدایی را از بر کرده...برای جنون که زمین را رها نمی کند...فریاد بزن.

من به سوگ نشسته ام...برای آچین و واچینهایی که به خواب رفته اند...برای بالهای شکسته ی فرشته های زمینی...برای صدای نفس همه ی کودکانه هایی که در غبار زمین،گم شده اند...برای بلندترین خنده های شیرین سرزمینم که دیگر به گوش نمی رسند...برای دستان کوچک بی روحی که زیر خروارها پیداست...برای خورشید فردای رقص کودکانه ای که هنوز زنده است...نازنین من بخند.

کاش می شد...می شد که خم شم،سرمو لای پاهام بذارم و دنیا رو وارونه ببینم...می شد که کبوترای سفید رو پیدا کنم،بادی به غبغب بندازم و بهشون بگم که باید تا ابدالدهرتوی آسمون بالای سر همه ی ما بال بزنن... می شد که آرامش دریا رو به بلندی کوهها گره بزنم و سقفی برای همه ی زمینی ها بسازم...می شد تا به کوچیکترای دنیا یاد بدم که کمترین سرود این دنیا بوسه است،سرودی آروم اما عمیق...می شد که هر روز صبح،تولد خورشید روتنها با دعایی خیر،جشن بگیرم...می شد که باور همه ی دنیا رو به زلالی آفتاب و آینه ببینم...

اما...

اما غم نمیذاره...انگارداره مهاجم وار،به سینه ی ما میکوبه...اشک نمیذاره...انگار داره ذره ذره ی حکم زندگی رو روی نگاهمون،نقش میزنه...درد نمیذاره...انگار داره بند بند وجودمون رو به تولد مرگ،گره میزنه...هراس نمیذاره...انگار داره قدم قدم ازمون پیشی میگیره...سیاهی نمیذاره...انگار داره رنگ به رنگ شادی رو خط میزنه...

ولی...ولی من اینجام...فقط من نه...همه ی ما...همه ی ما،هنوزهم همدیگه رو دوست داریم...هنوز هم قلبهای ما برای همدیگه می تپه...هنوز هم دستهای ما برای همدیگه بالا میرن تا چتری بزرگ باشه...هنوز هم چشمهای ما مهربونی  رو هدیه میدن... هنوز هم دلهای ما برای همدیگه می لرزه...هنوز هم صدای نفسهای همدیگه رو میشماریم...هنوز هم به هارمونی با هم بودن اعتقاد داریم...هنوز هم باور داریم که خدای همه ی ما آدما زنده است...پس تو...تو میتونی شوخی زمین رو ببخشی...غروب خورشید رو از یاد ببری...بال در بیاری و مهمونی فکرهای غم گرفته رو به هم بزنی...سیاهی رو کمرنگتر کنی و گلبرگها رو به خاطر بیاری...

داد بزن،بلندتر داد میزنیم...اشک بریز،تندتراشک میریزیم...مشتتو بکوب،به هر جایی از دنیا که دوس داری بکوب،محکمتر از اونی که فک میکنی مشتامونو،به سینه ی خودمون میکوبیم...همه ی گلایه هات رو فریاد بزن،اما پشت دیوار بی رحمی زمین،خاک نشو!!!

  بلند شو...بلند شو و بایست...بایست تا زندگی رو حکم کنی...به خاطر لبهای کوچیکی که نقش لبخنرو از یاد نبردن..

    بلند شو و محکم بایست که برآمدن همه ی دعاهای خیر روزگار امروز ما، تنها برای توست

                   

      فطریه ی امسال من برای طلوع دوباره ی امید در آسمان سرزمینم،آذربایجان

                              که دستخوش شوخی سیاه زمین شد...

 

                                                                       عیدتون مبارک




طبقه بندی: مناسبتی،
[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 05:17 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example