تبلیغات
پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز
آسمان فرصت پرواز بلند است..ولی،قصه این است...چه اندازه کبونر باشی... 
قالب وبلاگ
ابر برچسب ها

با عرض پوزش از پست پایینی که سرش هوو آوردم!!!!

سر کلاسش اصلاً راحت نبودم(خب البته اصولاً سر کلاس درس که آدم نمیتونه خیلی راحت باشه ولی دیگه نبایدم روم به دیوار،نگران خیس کردن شلوارش باشه که!!!)سرشو که برمیگردوند سمتم،فک میکردم الانه که پرتم کنه بیرون...ابروهای گره کرده،خشن،بی حوصله(کلا انگار که دیگه شما 42 نفرو بایستی تحملتون کنم!) نشنیدی مگهههههههههههه؟!حرف نباشههههههههههه!!!...قربونش برم،صندلیهای جلوی منم که انگار یه آزادراه با عرض 24 متر،تشکیل داده بودن که یعنی استاد صاف نگاه کن توی جفت چشمای گلناز،یه موقع جنب نخوره ها!...اسلایدارو هی پشت سر هم میاورد،عقب جلو میکرد،برا خودش میگفت،گاهی وقتام روشو اینور میکرد با اون قیافه ی عبوسش که مثلاً معرفی میکنم این فلان بیماریه ها(دلیلشم به شماها هییییچ ربطی نداره!!!)..هر کدومو که کیفش میکشید،توضیح میداد!!!یهو دیدی 10 تا رو پرییییییییید!!!یا یکی رو هم نگه میداشت دو صفحه توضیح میداد!(انگار ته اون نگاه خشونتبار نوشته بودن:خوب میکنم!دلم میخواد اینجوری درس بدم!میخوایی بخواه نمیخوایی نخواه!خوش اومدی!)...فک کردم یعنی شده تا حالا استاد بشینه کف زمین،جوراباشو که در میاره،دلش بخواد فردا صبح با یه دوست از اینجا تاااااااا اونجا راه برن،سنگ جلوی پاشو شوت کنه،در مورد بدبختیهاش بهش بگه،دماغشو توی دستمال کاغذی فین کنه و بگه هی رفیق من حالم خوب نیست،بعد یه دست دوستداشتنی،دور گردنش حلقه شه؟!!!!!!...اصلاً استاد میدونه شوت کردن سنگ جلوی پا چقد کیف داره؟!هان؟!...در کلاس باز شد.یکی از بچه ها اومد تو.یعنی به جای تازه وارده،رنگ من پرید!گفتم الانه که استاد بگیره لهش کنه!...اما نه،لهش نکرد!...استاد دستاشو گذاشت مابین چونه و لپش(اینجوری ترسناکتر شد!!!)...یه لحظه تصور کردم توی یه کافه نشسته،وسط اون همه آدم و میزو صندلی،یه دست توی جیبش و اونیکی دستش روی میز،پاشم انداخته رو اون یکی پاش،بادی به غبغب انداخته و ادای مجسمه های روشنفکری رو داره در میاره...سیگار...عینک کائوچویی...سبیل...با یه دک و پوز متمددانه...بعد یهو از جاش بلند میشه،سیگارشو میپیچونه توی جاسیگاری،شالگردنشو میندازه دور گردنش،میره بیرون!عجببببببببببببببببببب!!!نه نشد!بهش نمیاد!!!

!!!...یکی از بچه ها دهنشو وا کرد سوال بپرسه که در نهایت آرامش و از نظر من در نهایت شیربرنج بازی،گفت سوالاتونو آخرسر بپرسین!(یعنی گفتم الان یه چاقوی ضامن دار در میاره پرت میکنه بالا کله ی همکلاسی که تو به چه حقی تارهای صوتیتو جنبوندی؟!هان؟!)...استاد بهمون گفتن،باید مریض که نشست جلوتون،خووووووب نگاش کنین دقت کنیننننن....توی دلم گفتم خب بنده خدا مریض اگه اینجوری نگاش کنی که سکته رو زده دیدار به روز قیامت که!!!چرا اینجوریییییییی آخههههههه؟!مگه مریض اومده سلاخ خونه خب باباااااااااااااا؟!...ساعت چنده وقتمون تموم شد؟!نه استاد هنوز مونده!خب خودتون وقتو بگیرین دیگه!(یعنی کالری کم میکنه هاااااا اگه ساعتتو نگاه کنی!)......اسلایدای نمونه ی بیماریها رو که نشونمون میداد و با بی حوصلگی(البته از نظر من بی حوصلگی و احتمالا از نظر خود استاد؛از روی لطف)داشتن اسمشونو بهمون میگفتن،فقط به این فکر کردم که الان تقابل نسل که میگن اینه؟!...یعنی من نمیفهمم چه طوری باید جلوی 42 تا آآآآآآآدم وایستاد و پریستژ تدریس گرفت براشون؟!یعنی من نمیفهمم معنی خوشرویی و گشاده رویی چیه؟!یعنی من نمیفهمم معنی جنگ و دعوا و سایه ی داد و بیداد عمیق یه جفت چشم متخصص روی ذهن 42 تا آآآآدم چیه؟؟؟؟...این همون بورژوایی بدیع و متجددانه است که میگن؟!!!هان؟؟؟چی میگی تو گلناز آخه؟اه!!!....دلم میخواست ازش بپرسم شما دیگه چرا؟!من فک میکردم اوضاع شما بهتر باشه استاد!شما که به ثمر رسیدین چرا؟!شما که از نسل من نیستین که!شما باید لبخندتون به راه باشه!دلم میخواست آرمین تو آی اف ام(اسمش منو کشته ها!) بیاد بگه چتهههههههههههههه؟!چقد فاصله میگیری؟چرا با من یه فاز تازه نمیگیری؟!!!!!!...استاد،هامون آرزوهات ترک برداشته که اینجوری آویزونی؟!...نمیدونم شایدم استاد از همونایی بوده که در آرزوی بال در آوردن،ناخواسته گاو شدن!(لفظش اینه نه که بخوام توهین کنم.)...خب حالا میتونین سوال بپرسین!بفرمایین کی سوال داره؟!...بچه ها شروع کردن سوال بپرسن!!اما...اما استاد کو؟!کجایی؟!کجا رفتی استاد؟!آهان رفته زیر میز کیفشو جمع کنه!فلش مموریشو در آورد چپید توی جیبش که نمیدم بهتون اسلایدامو مال خودمن!!!!دستشو بالا پایین کرد که یعنی حرفتو بزن بینم چی میگی آخه!!!!!!....تااااااااااااااااااا من اینجام حق ندارین حرف بزنینا!از این در که رفتم بیرون بعد!(دیگه نگفت ببندین اون فکو!)...سوالو پرسیدن،عین حرف استادو گفتن،برگشته میگه نهههههههههههههههههههه من نگفتم!...حالا!...یکی دیگه میگه استاد آخه از بچگی به ما گفتن غیژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ(مجبور شدم سانسور کنم،چون تخصص استاد و مبحث درسیش معلوم میشد!!!!)خب الان یعنی این اثر نداره؟!خب آخه نمیشه که؟!...استاد جواب داد:ببینین باید بچه رو راحت گذاشت!به یه آدم گنده هم که بگین این کارو بکن اون کارو نکن اینجوری باش اونجوری نباش،خب نمیپذیره که!(دیدم سفیدی چشمام از حدقه زده بیرون که یعنی استاد میدونی اینجور چیزارو؟!درک میکنی؟خب الان ما 42 نفر که جزو سهمیه بندی اسرا محسوب میشیم به عنایت این یک و نیم ساعت کلاس درس شما که!!!)....رفت!... دلم میخواست بدوم دنبالش،جفت گوشه های لبای استادو بگیرم بکشمشون به سمت بیرون،با سنجاق ته گرد،همونجا نگهشون دارم،مابین دوتا گوشه ها هم یه منحنی و بعله این لبخند است!هر چند ساختگی!بعدش یهو ببینم که چشماش،خود به خود دارن برق میزنن!سنجاق ته گردارو در بیارم و ببینم گوشه های لبای همونجا موندن و لبخندش دیگه ساختگی نیست!بعدش صاف تو روش نگاه کنم و بگم خودتو گول نزن!باور کن اینجوری دوسداشتنیتر هستی!باور کن اگه با همین لبخند و این چشمای پر از شادی،به جای ده تا اسلاید،15 تا اسلایدم رد شی و هیچی نگی،لااقل پشت سرت میگیم درسته چیز زیادی یاد نگرفتیم اما اخلاقش بیسته ها!باور کن اگه با همین چشما،بهمون میگفتی،وقتی مریض میاد تو،اول بهش لبخند بزنین و بفهمونین که اومده یه جای آروم و قابل اعتماد،تا آخر عمرمون یادمون نمیرفت!باور کن کودک درونتو میتونی زنده نگه داری،اگه اونم زدی کشتی لااقل کرم درون و کرگدن درون و گراز درون و اینا رو میشه پرت کنی بیرون که اینجوری بد جلوه نکنن خب!باور کن حکم زندگی کردنو نمیشه از روی توضیح المسائل گرفت،گفتم زندگی ها،زندگی!!!حکم استاد شدنم نمیشه از روی لحن تلخ وخشکی دلهره آورو ساکت باش و حرف نزن گرفت،گفتم استاد ها،استاد!!!...استاد عزیز،متخصص غیژژژژژژژژ(سانسور!)،باور کن همه ی آدمای روی زمین بلدن با بی تفاوتی کامل،عین ماست بشینن و حس کنن آدمای دور و برشون،عروسکای پلاستیکی با دستهای قطع شده و صورتهای سوراخ سوراخ شده اند(معادل فاصله با بشریت)...کاش توی همون یه جلسه،بهمون یاد میدادی که اگه همه ی سفیدی دنیا هم سیاه شده باشه،هنوزم خط کشی های کف خیابونا سفیدن،میشه به همونا نگاه کرد!!!...نمیدونم،شایدم من خیلی تند رفتم!!!....خببببب راستش همون روز بعد کلاس،فک کردم،از نسل همین استاد امروزی،یه کسی استاد همه ی ما بودن که خط اتوی شلوارشون،هندونه رو قاچ میکرد،سر کلاسشون جیکمون در نمی اومد،ولی خیلیامون،خیلی دوسشون داشتیم و داریم...حیف بعضی استادا که دیگه نیستن!حیف بعضی آدما که دیگه نیستن!

از پشت پر چین بیرحمی که بپرم این ور،باید بگم خیلی استادا هم خیلی خوش برخوردن...اصلاً شایدم همین نمیونه استاد رو باید...چشمها رو شست جور دیگر باید دید!!!!




طبقه بندی: خودمونی!!،
[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ گلناز مقدم پور ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


دانشجویان پزشکی مهر 88 دانشگاه آزاد تبریز

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


دریافت كد ساعت
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جستجوگر گوگل
کد اشکال موس
کد آهنگ برای وبلاگ

JavaScript Codes onLoad and onUnload Example